[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

  گل نرگس بیا....
آخرین امید زمان

[وبلاگ راهنما]
[وبلاگ طرفداران]

 

دسته بندی مطالب





Powered by WebGozar

 

لینکستان

 

نظر سنجی

 

آرشیو وبلاگ

 

نویسندگان

 

تابلو نظرات

 

آمار وبلاگ

امروز:92
دیروز:154
این ماه:559
امسال:18892
کل بازیدها:54625

کل پستها:162
کل لینکها:201
کل نظر سنجیها:1
کل لوگوها:2
 

لوگوهای وبلاگ

وبلاگ علمی آموزشی

گل نرگس بیا...

 

طراح قالب


 
انفجار مهیب
[داستانها و معجزات مهدی (عج)]
 

انفجار مهیب

  ماه مبارک رمضان بود. موقع افطار صداى مهیبى همه ما را از جا بلند کرد. با عجله خود را به پایین پلّه ها رساندیم. فرزندم بر اثر انفجار ترقه به سختى مجروح شده بود. سوختگى اش آن قدر شدید بود که صورتش قابل شناسایى نبود. نگران و ناراحت او را به بیمارستان شهید مطهرى رساندیم. آن شب مجبور شدم به خانه برگردم. صبح که به بیمارستان رفتیم، او را نشناختم. سر و صورتش را پانسمان کرده بودند.

چند روز بعد رئیس بیمارستان، دکتر کلانترى به من گفت: «بیمار شما وضع وخیمى دارد. درصد سوختگى او خیلى بالا است که متأسفانه امکان زنده ماندن فرزندتان بسیار کم است!».

او را به خانه بردیم در حالى که دل از همه جا و همه کس کنده و تنها دست نیاز به حلقه اتصال الهى گره زده بودیم. دو هفته بود که او را با سرُم تقویت مى کردیم و از او پرستارى مى نمودیم. فرزندم هر روز ضعیف تر مى شد و همه وجودش رفته رفته آب مى شد. براى شفاى فرزندم گوسفندى را نذر امام زمان(علیه السلام)کردم. خواهرم که همسر شهید است در خواب، آقا امام زمان(علیه السلام) را دید که حضرت به ایشان فرموده بود: «من مریض شما را به اذن خدا شفا مى دهم. نگران نباشید!»

دل سپرده بودیم به دم عیسایى و ید بیضایى آخرین ستاره فروزان آسمان تشیّع، حضرت مهدى . این خواب، امید را به جان ما و حیات را به جسم مجروح بیمار ما دوانده بود.

کم کم حال فرزندم رو به بهبود گذاشت; در حالى که دکترها جوابمان کرده بودند، آقا امام زمان(علیه السلام)بچه ام را شفا داد.([1] [4] )

 

] پرونده پزشکى برادر م .ح پس از بهبودى کامل از بیمارستان شهید مطهرى قم به هیأت پزشکى دار الشفاى حضرت مهدى(علیه السلام) ارائه شد که اظهار داشتند:

در ارتباط با مصدومیّت م . ح که داراى سوختگى 65 درصد (درجه دو ـ سه) مى باشد، باید گفت که در مراکز درمانى بیماران سوختگى کشورهاى جهان سوم، از جمله کشور ما حتّى در بهترین شرایط و اصطلاحاً با«CMJ_S.C.U» مصدومِ بالاتر از 60 درصد سوختگى، تقریباً شانسى براى زنده ماندن ندارد و نهایتاً بیمار از دنیا خواهد رفت.

] بنابر این با استناد به نامه بیمارستان شهید مطهرى، مرکز سوانح مورخ 1/8/73 سوختگى بیمار م.ح قطعى بوده و ایشان 65 درصد درجه سوختگى داشته است. بى شک او شانس کمى براى زنده ماندن داشت.

 



 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


حج به یاد ماندنى
[داستانها و معجزات مهدی (عج)]

حج به یاد ماندنى

  غمگین نشود دلى که دارد غم تو***محروم مباد آن که شود محرم تو

نومید نشد آن که ز درگاه تو شد***مشمول عطا و نظر یک دَم تو

عنایتى را که حضرت ولى عصر(علیه السلام)در سفر پر برکت حج به آیة اللّه سیّد محمّد مهدى لنگرودى و همسفرانشان نموده است خود ایشان در مصاحبه اى با واحد ارشاد امور فرهنگى مسجد مقدّس جمکران چنین نقل مى کند:

اوّلین سفرى که حدود سى سال پیش به خانه خدا مشرّف شدم، توأم با اتّفاقات و گرفتارى هاى زیادى بود. قبل از این که قصد رفتن به حج را داشته باشم، خواب دیدم که در مکّه هستم; تمام صحنه ها و جاهایى را که بعداً در بیدارى زیارت کردم، در عالم رؤیا دیدم. در پى این رؤیا اقدامات لازم را انجام و مدارک خود را در تهران به اداره مربوط تحویل دادم. بعد از مدّتى به تهران رفتم در آن جا به من گفتند: عکس هایتان مفقود شده و مدارک شما ناقص است. بنابر این امسال نمى توانید به حج بروید چون مهلت مقرر تمام شده است.

پرسیدم: من در نگهدارى مدارک کوتاهى کرده ام یا شما ؟ !

گفتند: کوتاهى از هر طرف که باشد، شما نمى توانید امسال به مکّه بروید.

از آن جایى که خواب دیده بودم، سعى کردم هر طور شده آنها را راضى کنم تا پرونده مجددى برایم تشکیل دهند. لذا به واسطه هایى که مى شناختم و داراى نفوذ بودند، مراجعه کردم; از جمله مرحوم آقاى فلسفى و امیرالحاج آن سال که فردى بود به نام نجفى شهرستانى، ولى همه در جواب مى گفتند که امسال دیگر نمى شود و باید سال آینده مشرف شوید. از جواب ها و راهنمایى ها متقاعد نمى شدم و مى گفتم: کوتاهى از خود آنها بوده است. باید خودشان هم جبران کنند.

به همین دلیل هرچند روز یک بار به همان اداره اى که تقاضا داده بودم، مى رفتم و اصرار مى کردم که حتماً باید امسال به حج بروم، ولى جواب همچنان منفى بود. آن قدر رفتم و آمدم تا این که یک روز شخصى که متصدى کار ما بود و گویا سرهنگ هم بود، عصبانى شد و گفت: سیّد ! این قدر نیا این جا، و گرنه دستور مى دهم بیرونت کنند.

گفتم: لازم نیست! خودم مى روم، امّا این را بدانید که شما مقصّر هستید و من عکس ها را گم نکرده ام. کوتاهى از شما بود و خودتان هم باید درستش کنید.

دست بردار نبودم; هرچند روز یک بار به آن جا مى رفتم و مرتّب بین تهران و قم در رفت و آمد بودم تا این که در یکى از روزها که به آن اداره مراجعه کرده بودم، سرهنگ خیلى عصبانى شد و دستور داد تا دو ـ سه نفر از مأموران بیایند و مرا بیرون کنند. در حالى که اشک در چشمانم حلقه زده بود و بغض راه گلویم را گرفته بود، اتاق را ترک کردم و گفتم: امیدوارم که خیر نبینى!

سرهنگ گفت: من خیر نبینم؟

گفتم: بله! حالا خواهى دید.

خسته و ناراحت به قم برگشتم و آن شب نخوابیدم. در حال سجده، گریه و زارى مى کردم و مى گفتم: خدایا! تو خودت مى دانى که تقصیر از من نبوده است. هر طورى که شده به این ها بفهمان!

صبح شد. داشتم خودم را براى رفتن به تهران آماده مى کردم که مادرم گفت: نرو جانم، بى فایده است. خودت را اذیّت نکن!

گفتم: مادر! به دلم برات شده است که خدا امروز نظرى به من مى کند.

وقتى به تهران رسیدم و به اداره مربوط مراجعه کردم، یکى از کارمندها به من گفت: شما آقا سیّدى هستید که دیروز آمده بودید و جناب سرهنگ به شما جسارت کرد؟

گفتم: بله، خودم هستم. چه شده است؟

گفت: سرهنگ از اوّل صبح منتظر شما است و گفته است که هر وقت آمدید، شما را پیش او ببریم.

با خودم گفتم: خدایا! با من چه کار دارد ؟

وقتى سرهنگ مرا دید، گفت: سیّد! آخر کار خودت را کردى ؟

من بین خوف و رجاء، فکرى کردم که چه خواهد شد؟ که او تعارف کرد و گفت: بنشین! الآن مى گویم عکاس بیاید و پرونده ات را تکمیل مى کنم. ان شاءاللّه کار شما درست مى شود.

گفتم: حالا که مى گویى درست مى کنى، من دیگر نمى خواهم.

پرسید: چرا نمى خواهى؟

در جواب گفتم: تاعلّتش را نگویى، حاضر نمى شوم. باید بگویى چطور شد که برخورد امروز شما مثل روزهاى گذشته نیست؟ تا حالا مى گفتى نمى شود، هرچه اصرار مى کردم قبول نمى کردى و حتّى دستور دادى مرا بیرون کنند، امّا حالا چه شده است که نظرتان عوض شده است ؟!

ـ سیّد ! حالا ما قبول کردیم.

ـ نخیر، تا دلیلش را نگویى، قبول نمى کنم.

سرهنگ وقتى اصرار مرا دید، گفت: قضیّه از این قرار است که وقتى دیروز آن رفتار را با شما کردم و شما با چشمان اشک آلود از این جا رفتید، نیمه هاى شب مبتلا به دل درد شدم. هرچه نبات داغ و نعناع داغ آوردند، اثر نکرد. هر لحظه دردم شدیدتر مى شد. عاقبت دکتر آوردند، حتى در چند نوبت، چند دکتر بالاى سرم آمد. هرچه آمپول مسکّن تزریق کردند، سودى نداشت.

بالاخره همسرم گفت: این درد یک درد عادى نیست. تو حتماً کسى را اذیّت کردى و باعث ناراحتى کسى شده اى.

در حالى که مى نالیدم، گفتم: نخیر. من کارى نکرده ام، آخر چرا باید کسى را اذیت کنم. امّا ناگهان به یاد شما افتادم و قضیّه را تعریف کردم. همسرم گفت: هرچه هست، همان است. حالا قصد کن و با خدا عهد ببند که هر طور شده کار او را درست کنى. و ادامه داد: از صمیم قلب تصمیم بگیر، ببین چه مى شود!

سرهنگ گفت که من همان وقت قصد کردم کار شما را درست کنم. همین که نیّت کردم، مثل این که روى آتش آب ریخته باشند; بلافاصله دل دردم خوب شد. فهمیدم هرچه هست از طرف شماست. بعد از کمى مکث پرسید: حالا بگو ببینم، مگر تو چه کار کرده بودى؟

گفتم: بعد از این که با آن حال از شما جدا شدم، به خانه رفتم و آن شب وقتى شما خواب بودید، تا صبح، ناله مى کردم.

گفت: نه سیّد جان! ما هم خواب نبودیم. تا ساعت یک نیمه شب ناله مى کردیم.

گفتم: امّا شما به خاطر یک چیز و من به خاطر چیزى دیگر!

سرهنگ دستور داد عکس مرا گرفتند و پرونده ام را کامل کردند.

خودم را آماده مى کردم تا موسم حج فرا برسد و طبق نوبت مشخص شده مشرّف شوم. وقتى براى پرواز به فرودگاه تهران رفتیم، متوجه شدیم هواپیمایى که قرار بود ما را ببرد، چهار موتور دارد که دو موتور آن از اول خراب بود و دو موتور دیگرش هم، همان روز نقص فنّى پیدا کرده است. اعلام کردند که به علّت نقص فنّى، سفرمان به فردا موکول شده است.

روز بعد که آمدیم، هواپیما هنوز در دست تعمیر بود. سفرمان دو ـ سه روز به تأخیر افتاد. روز چهارم یا پنجم که مى خواستیم به فرودگاه برویم، پدر همسرم، مرحوم آیة اللّه شهرستانى گفت:

این بار که مى روى، دیگر نباید برگردى. من هم سفارش مى کنم که نهارتان را بیاورند فرودگاه که ان شاءاللّه رفتنى باشید!

نهار را داخل فرودگاه خوردیم. ساعت یک بعد از ظهر بود که هواپیما درست شد و ما سوار شدیم. من کنار شیشه نشسته بودم. وقتى هواپیما پرواز کرد، کمى که بالا رفت و اوج گرفت، احساس کردیم که یک مرتبه به طرف پائین کشیده مى شویم.

گفتند که چیزى نیست; چاه هوایى است، ولى بعد متوجه شدیم که همین طور داریم به طرف پایین مى رویم. وحشت کردیم. مردم سراسیمه فریاد مى زدند. ما داشتیم سقوط مى کردیم.

وقتى از شیشه بیرون را نگاه مى کردم، مى دیدم که لحظه به لحظه فاصله ما با زمین کمتر مى شود و مناظرى که از بالا به هیچ وجه دیده نمى شد، کاملا قابل رؤیت بود. حتّى خانه ها به صورت واضح دیده مى شد.

تنها روحانى هواپیما من بودم. مسافرین رو به من کردند و گفتند: سیّد چه کنیم ؟

گفتم: به ولى اللّه الاعظم، حضرت حجة ابن الحسن العسکرى توجه کنید! اگر بنا باشد ما نجات پیدا کنیم، آقا ما را نجات مى دهد و اگر هم مصلحت نباشد، شهادتین را بگویید و ان شاءاللّه شهید هستیم!

گفتند: چطور متوسل شویم و چه بگوییم؟

ـ بگویید یا أبا صالح المهدى ادرکنى!

همه مسافرین یک صدا ناله زدند «یا ابا صالح المهدى ادرکنى»; به طورى که صداى مهیبى فضا را پر کرد. همین که ناله ها بلند شد، مهماندار هواپیما که روسى حرف مى زد از کابین مخصوص بیرون آمد و اشاره کرد که چه خبر است؟

زمان به سرعت مى گذشت و فاصله ما با زمین کمتر مى شد. یک دفعه دیدیم در حالى که چند متر بیش تر نمانده بود تا با زمین برخورد کنیم، هواپیما آرام آرام به طرف بالا رفت و حالت عادى پیدا کرد. وقتى هواپیما به سلامت در فرودگاه جده نشست، همان فرد روسى که از صداى «یا أبا صالح المهدى ادرکنى» تعجب کرده بود، جلو آمد و باز هم شروع کرد با ما به زبان روسى حرف زدن. از جمعیت حاضر پرسیدم: کسى هست که زبان روسى بداند؟

شخصى که دکتر بود، آمد و با او شروع به حرف زدن کرد. دکتر گفت: او مى گوید که شما چه کسى راصدا مى زدید؟ خدا راصدا زدید یا پسر خدا را؟

گفتم: به او بگو نه خدا را صدا زدیم و نه پسر خدا را، بلکه ما امام خودمان را خواستیم که به قدرت پروردگار خیلى کارها مى کند.

پرسیدم: مگر حالا چه شده است؟

دکتر گفت: او مى گوید لحظه اى که هواپیما در حال سقوط بود با ناامیدى کامل دستمان را به طرف دکمه مربوط به جلیقه هاى نجات بردیم تا شاید مسافرین آنها را بپوشند و نجات پیدا کنند، امّا آن کلید هم قفل شده بود و کار نمى کرد. دیگر آماده مرگ مى شدیم که ناگاه متوجه شدیم هواپیما سیر صعودى گرفته و بالا مى رود. تعجب و حیرت سر تا سر وجودمان را گرفته بود. بعد هم وقتى که مهندسین را با بى سیم مطلع کردیم و آنها خودشان را با هواپیماى دیگرى به این جا رساندند، انگشت حیرت به دهان گرفتند و گفتند که چه کسى بین زمین و آسمان در یک فاصله بسیار کوتاه، قطعاتى را از دو موتورى که خراب بود، برداشت و حتى بعضى از پیچ ها که به هم نمى خورد را ساییده و جابه جا کرده و اِشکال را بر طرف نموده است؟



 

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(5) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


در تنگناى اسارت
[داستانها و معجزات مهدی (عج)]
 

در تنگناى اسارت

  حجة الاسلام و المسلمین مرحوم ابوترابى(رحمه الله)، نماینده ولى فقیه در امور آزادگان، خاطره اى از دوران اسارتش نقل مى کند که حاوى عنایتى از امام زمان(علیه السلام)است:

اواخر سال 1360 در پادگان «العنبر» عراق مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بودیم که حدود 28 نفر اسیر را وارد اردوگاه کردند. معمولا کسانى را که تازه به اردوگاه مى آوردند، بیش تر مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار مى دادند تا به قول خودشان زهر چشم بگیرند.

بعد از نماز به دوستان گفتم: باید به تازه واردها روحیه بدهیم و با صداى بلند، سرود «اى ایران اى مرز پر گهر . . .» را بخوانیم تا فکر نکنند این جا قتلگاه است و متوجّه بشوند که یک عدّه از هموطنانشان مثل آنها اسیر هستند. در عین حال، مى دانستیم که اگر امشب این سرود را بخوانیم، کتکش را فردا خواهیم خورد. بعد از مشورت با برادران، سرود را دسته جمعى و با صداى بلند خواندیم.

روز بعد، افسر بعثى که خیلى آدم پستى بود، آمد و حسابى کتکمان زد. بین اسیرانى که تازه آورده بودند، جوانى بود به نام على اکبر که 19 سال داشت و 70 تا 80 کیلو وزنش بود; سرحال بود و قوى.

طولى نکشید که على اکبر با آن سلامت جسمى اش مریض شد و بعد از یک سال، وزنش به زیر 28 کیلو رسید; خیلى ضعیف و لاغر شده بود. از طرفى دل درد شدیدى هم گرفته بود. وقتى دل دردش شروع مى شد، دست و پا مى زد و سرش را به در و دیوار مى کوبید. دست و پایش را مى گرفتیم تا خودش را مجروح نکند.

اربعین امام حسین(علیه السلام)، سال 60 یا 61 بود که ما در اردوگاه موصل بودیم. پنج روزى به اربعین مانده بود پیشنهاد کردیم که اگر برادرها تمایل داشته باشند، دهه آخر صفر را که ایّام مصیبت و پر محنتى براى اهل بیت امام حسین(علیه السلام) است، روزه بگیریم. مشروط بر این که آنهایى که مریضند و روزه برایشان ضرر دارد، روزه نگیرند.

در هر آسایشگاهى با دو نفر صحبت کردیم. بنا شد که وقتى بچه ها شب به آسایشگاه مى روند، هرکدام با عدّه اى از برادران مشورت کنند تا ببینیم دهه آخر صفر را روزه بگیریم یا نه؟

فرداى آن روز فهمیدم که همه بچه ها استقبال کردند و حاضرند تمام ده روز را روزه بگیرند. باز هم تأکید کردم: آنهایى که مریض هستند یا چشمشان ضعیف است، اصلاً و ابداً روزه نگیرند!

شب اربعین رسید و همه برادرها که جمعاً 1400 نفر مى شدند، بدون سحرى روزه گرفتند. اردوگاه حالت معنوى خاصى گرفته بود; آن هم روز اربعین امام حسین(علیه السلام). حدود ساعت 10 صبح بود که خبر دادند على اکبر دل درد شدیدى گرفته و دارد به خودش مى پیچد. وارد سلولى که مخصوص بیمارها بود، شدم. على اکبر با آن ضعف جسمانى و صورت رنگ پریده اش به قدرى وضعیتش بد بود که از درد مى خواست سرش را به در و دیوار بکوبد. او را محکم گرفتیم تا آسیبى به خودش نرساند.

آن روز دل درد على اکبر نسبت به روزهاى دیگر بیش تر شده بود; طورى که مأمورین بعثى وقتى او را به آن حال دیدند، او را به بیمارستان بردند. بیش تر از دو ساعت بود که فریاد مى زد، از حال مى رفت و دوباره فریاد مى کشید. همه ما از این که بالاخره مأمورین آمدند و او را به بیمارستان بردند، خوشحال شدیم.

حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که درِ اردوگاه را باز کردند و صداى زمین خوردن چیزى همه را متوجه خود کرد. با کمال بى رحمى، پستى و رذالت، جسدى را مثل یک مرده یا چوب خشک روى زمین سیمانى پرت کردند و رفتند; طورى که اصلاً فکر نمى کردیم على اکبر باشد.

با عجله نزدیک در آسایشگاه رفتیم و على اکبر را دیدیم که افتاده و تکان نمى خورد. همه دور او جمع شدیم و بى اختیار شروع به گریه کردیم. دو نفر على اکبر را برداشتند. یکى سر او را روى شانه اش گذاشت، دیگرى هم پاهایش را توى دست گرفت و من هم زیر کمرش را گرفتم. على اکبر آن قدر ضعیف و نحیف شده بود که وقتى سر و پاهایش را بر مى داشتند، کمرش خم مى شد. او را از انتهاى اردوگاه وارد سلول کردیم.

دیدن این صحنه اشک و ناله بچه ها را در آورده بود و اردوگاه مملوّ از غم و اندوه شده بود. على اکبر را توى همان سلولى که باید بسترى مى شد، بردیم. ساعت نزدیک پنج بعد از ظهر بود که همه باید داخل سلول هاى شان مى رفتند; آن ساعت، آمار مى گرفتند و همه باید داخل سلول مان مى رفتیم و درِ سلول را قفل مى کردیم.

طبق معمول آمار گرفتند و همه داخل سلول ها رفتیم، ولى چه رفتنى؟! همه اشک ها جارى بود و همه با حالت عجیبى که اردوگاه را فرا گرفته بود براى على اکبر دعا مى کردیم.

داخل آسایشگاه شماره سه بودیم. آسایشگاه ها طرف هاى شرق و غرب اردوگاه بودند و فاصله بین هرکدام، صد متر مى شد. داخل آسایشگاه شماره پنج که دو آسایشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح، اتّفاق مهمّى افتاد:

یکى از برادرها به اسم محمّد، قبل از اذان صبح از خواب بیدار مى شود و پیرمرد هم سلولش را بیدار مى کند و مى گوید: آقا امام زمان(علیه السلام)على اکبر را شفا داد!

پیرمرد نگاهى به محمّد مى کند و مى گوید: محمّد! خواب مى بینى؟ تو این طرف اردوگاهى و على اکبر طرف غرب; حتى با چشم هم همدیگر را نمى بینید، چه رسد که صداى یکدیگر را بشنوید! تو از کجا مى گویى که امام زمان(علیه السلام)على اکبر را شفا داد؟

محمّد مى گوید: خودتان خواهید دید.

صبح، درهاى آسایشگاه که باز مى شد، همه باید به خط مى نشستند و مأموران بعثى آمار مى گرفتند. آمار که تمام مى شد، بچه ها متفرق مى شدند. آن روز صبح دیدم به محض این که آمار تمام شد، سیل جمعیت به طرف سلول على اکبر هجوم بردند و فریاد زدند: «آقا امام زمان(علیه السلام)على اکبر را شفا داده است».

ما نیز با شنیدن این خبر، مثل بقیه، به سمت همان سلول رفتیم.

بله! چهره على اکبر عوض شده بود; زردى صورتش از بین رفته و خیلى شاداب، بشاش و سرحال شده بود و داشت مى خندد. برادرها وقتى وارد سلول مى شدند، در و دیوار سلول را مى بوسیدند و همین که به على اکبر مى رسیدند سر تا پایش را بوسه مى زدند و بعد خارج مى شدند.

در طول ده سال اسارتمان، مأمورین بعثى اصلاً اجازه تجمع نمى دادند و مى گفتند که اجتماع بیش از دو نفر ممنوع است، امّا آن روز مأمورین بعثى هم مى آمدند و این صحنه را مى دیدند. آن قدر آن صحنه براى شان جالب بود که حتّى مانع تجمع بچه ها نمى شدند.

صف طویلى از تعداد حدود 1400 نفر درست شده بود که مى خواستند على اکبر را زیارت کنند. وقتى رفتم او را زیارت کردم، گفتم: على اکبر! چى شد؟

گفت: دیشب آقا امام زمان(علیه السلام) عنایتى فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم.

از سلول بیرون آمدم; سراغ محمّد که خواب دیده بود، رفتم و جریان را از او پرسیدم.

گفت: من از سن 18 ـ 19 سالگى، هر شب، قبل از خواب، دو رکعت نماز امام زمان(علیه السلام) را با صد مرتبه «إیّاک نعبدُ و إیّاکَ نسْتَعین» مى خوانم و مى خوابم. قبلا بعد از تمام شدن نماز، فقط یک دعا مى کردم که آن هم براى فرج آقا امام زمان«عجل اللّه تعالى فرجه الشریف» بود; فقط همین دعا. چون مى دانم که با فرج آقا، یقیناً هرچه از خیر و خوبى و صلاح و سعادت و عاقبت به خیرى که براى دنیا و آخرت خودمان مى خواهیم، حاصل مى شود. مقیّد بودم که بعد از نماز براى هیچ امرى غیر از فرج حضرت دعا نکنم; حتّى در زمان اسارت براى پیروزى رزمندگان و نجات از این وضع هم دعا نکرده ام تا این که دیشب، وقتى على اکبر را به آن حال دیدم، بعد از نماز شفاى او را از آقا خواستم. قبل از اذان صبح خواب دیدم که در فضاى سبز و خرّمى ایستاده ام و به قلبم الهام شد که وجود مقدّس آقا امام زمان(علیه السلام)از این منطقه عبور خواهند نمود. به این طرف و آن طرف نگاه مى کردم. ماشینى از راه رسید. جلو رفتم و دیدم که سیّدى داخل ماشین نشسته است. سؤال کردم که شما از وجود مقدّس آقا خبرى دارید؟ فرمودند: مگر نمى بینى نورى در میان اردوگاه اسرا ساطع است؟

دیدم که از سلول على اکبر نورى به صورت یک ستون که به آسمان پرتو افشانى مى کند، ساطع است و تمام منطقه را روشن کرده است. لذا یقین کردم که امام زمان(علیه السلام)على اکبر را مورد عنایت و لطف قرار داده و شفایش داده است. وقتى از خواب بیدار شدم، بشارت شفا گرفتن على اکبر را دادم.

برگشتم به سلول على اکبر و جریان را سؤال کردم. گفت: در عالم خواب، حضرت را زیارت کردم و شفاى خود را از ایشان خواستم. حضرت هم فرمودند: «انشاء اللّه شفا پیدا خواهى کرد!»

بعد از این اتّفاق همه برادران با همان حالت معنوىِ روزه دار، بى اختیار گریه مى کردند و به وجود مقدّس آقا امام زمان(علیه السلام)متوسّل شدند. یادم مى آید که همان روز گروهى از طرف صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند.

هر دو ماه یک بار هیأتى از طرف صلیب سرخ جهانى به اردوگاه مى آمد و نامه مى آورد و نامه هاى ما را که براى خانواده هایمان مى نوشتیم، مى برد. تعدادى از دکترهاى صلیب سرخ هم آمده بودند و اعلام کردند که آمده ایم تا بیماران صعب العلاج را معاینه کنیم. چون قرار است آنها را با مریض هاى عراقى در ایران معاوضه کنیم.

آن روز صلیب سرخ هرچه از بچه ها مى خواست تا آنهایى که پرونده پزشکى دارند به ایشان مراجعه کنند، هیچ کس اقدام نمى کرد. جوّ معنوى خاصّى بر اردوگاه حاکم بود و همه با آن حال، متوسل به آقا امام زمان(علیه السلام)بودند; به قدرى حالت معنوى در اردوگاه شدّت پیدا کرده بود که احساس خطر کردم و به آنهایى که مریض بودند، گفتم: باید بروند!

بچه ها آمدند و گفتند: یکى از عزیزان که چشم هایش ضعیف بود، هر دو چشمش را از دست داده است. تعجب کردم. وقتى به آن جا رفتم، دیدم که او را براى معاینه برده اند، ولى چشم هایش را باز نمى کند!

گفتم: چطور شد؟

گفت: چشمانم نمى بیند; و گریه کرد. متوجّه شدم که مى گوید چشم هایم ضعیف است و تا آقا امام زمان(علیه السلام) مرا شفا ندهند، چشمم را باز نمى کنم!

یک چنین حالتى بر اردوگاه حاکم شده بود. احساس خطر کردم و گفتم: همه بچه ها باید روزه هایشان را بشکنند!

هرچه گفتند که الآن نزدیک غروب است و اجازه بدهید تا روزه امروز را تمام کنیم، گفتم: شرایط، شرایطى نیست که ما بخواهیم این روزه را ادامه بدهیم.

آرى! حالت معنوى بچه ها طورى شده بود که اگر مى خواستند با آن حالت داخل آسایشگاه باشند، عدّه اى از نظر روحى آسیب مى دیدند.

الحمد للّه على اکبر شفا پیدا کرد. آن جوّ معنوى هم به قدرى شدّت پیدا کرده بود که تا آخر اسارت جرأت نکردیم بگوییم که روزه مستحبى بگیرند.

 

ما گرفتار سر زلف تو هستیم اى دوست***رشته مهر ز اغیار گسستیم اى دوست

برگرفتیم دل از غیر تو جانا! امّا***دل بر آن عشق گرانبار تو بستیم اى دوست

تا اسیر غم جانسوز تو گشتیم همه***از غم عالم هستى همه رستیم اى دوست

جلوه کن جلوه، ایا دلبر یکتا! که دگر***شیشه صبر و تحمّل بشکستیم اى دوست

 




امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(5) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


شفاى زن سرطانى
[داستانها و معجزات مهدی (عج)]
خانم «ن ـ پ» 27 ساله، متأهل و ساکن تهران، سرآسیاب و همسر آقاى «ا ـ ز» سرپرست مکانیک ماشین هاى سنگین شرکت هپکو. بیمارى: سرطان کبد و طحال. پزشک معالج: دکتر کیهانى متخصص سرطان در بیمارستان آزاد. نقل از پدر نامبرده، آقاى «ع ـ پ» «مدتى بود که دخترم هر روز لاغر و نحیف مى شد تا این که موجب ناراحتى ما شد. ابتدا او را نزد دکتر سید محمّد سه دهى بردیم. ایشان پس از انجام معاینات گفت: کار من نیست. باید او را پیش دکتر کیهانى ببرید. وقتى به آقاى دکتر کیهانى مراجعه کردیم، ایشان بلافاصله او را در بیمارستان آزاد، بسترى کرد. عسکبردارى هاى متعدد صورت گرفت و از جمله، توسط دکتر کلباسى تکّه بردارى به عمل آمد. دکتر کلباسى گفت: متأسفانه، کار تمام شده است و زخم سرطان، طحال و کبد را پر کرده است و درمان هم نتیجه اى ندارد و در صورت انجام شدن یا نشدن عمل، مریض شش ماه بیش تر زنده نخواهد ماند. شما هم بى جهت خرج نکنید، ولى براى دلخوشى شما، پنجاه جلسه، شیمى درمانى مى کنیم. من همان شب خدمت آقاى «م ـ ح» که از اعضاى هیأت امناى مسجد مقدّس جمکران است، زنگ زدم و تقاضاى دعا نمودم. هفته بعد هم به مسجد جمکران رفتیم و در آن جا ماندیم. من از حضرت مهدى(علیه السلام) شفاى دخترم را خواستم. هیأت محبّان پنج تن آل عباى تهران هم بودند. علاوه بر توسل، نذر گوسفند و ولیمه اى را در مسجد جمکران نمودم. پرونده بیمارى فرزندم را به آمریکا نزد فرزندم که در آن جا است، فرستادم. او پرونده را به چند نفر از متخصصین سرطان نشان داد. آنها هم نظریه دکتر کیهانى را تأیید نمودند. خلاصه، هر چه توانستنم در این راه جدّ و جهد کردم. از جمله، بیمارستانى که در مکزیک با داروهاى گیاهى بیماران را درمان مى کند نیز داروهاى گیاهى دادند، امّا مثمر ثمر واقع نشد. مهم تر از همه این که توسلات خود را به ائمه هدى(علیهم السلام) مخصوصاً حضرت حجّت(علیه السلام) قطع نکردم و به نذر و نیازها ادامه دادم. جلسه هشتم شیمى درمانى بود که آقاى دکتر کیهانى با تعجب به من گفت: حاج آقا! چه کار کردى که دیگر اثرى از زخم ها وجود ندارد؟ عرض کردم: به کسى پناه بردم که همه درماندگان به آن پناه مى برند; توسل به مولایم صاحب الزمان(علیه السلام) پیدا کردم. ایشان براى اطمینان، مجدداً عکسبردارى کرد و آزمایشات لازم را انجام داد و شفاى فرزندم را تأیید کرد و گفت: آثارى از مرض وجود ندارد و به لطف امام زمان(علیه السلام) حالشان خوب است و یقیناً شفا گرفته است.
امتیاز شما به این مطلب